تبلیغات
دنیای این روزای من - مینو، با مناسبت
 
یهویی های سینا

مینو، با مناسبت

نوشته شده توسط :D VAR
جمعه 6 فروردین 1395-03:00 ب.ظ

نه اینکه بگم مثل همه آدما، اما من تو زندگیم با افرادی -البته انگشت شمار- آشنا شدم که یه زمانی دوسشون داشتم. و البته اگه دروغ نگم واقعا عاشق دونفرشون بودم. یکی از اون آدما مینو بود. مینو از دوستای جابر بود که من از طریق محمد میشناختمش. یه مدت طولانی با هم باشگاه میرفتیم، باشگاه والیبال. 1 سال از من کوچیکتر بود و دانشجوی تربیت بدنی دانشگاه پیام نور بود و البته همین اول باید بگم که کلی ادعاش میشد که من فلانم و من اینجوری ام و من کلی آدم دنبالم هستن و اینا.

همه چیز خیلی عادی بود و ما هم باشگاه میرفتیم و میومدیم بدون اینکه حتی یه درصد علاقه ای باشه. البته باید بگم که من اصلا قیافشو توی زمین والیبال چون همیشه توی تیم حریف بود نمیدیم. چشام یه خورده ضعیفه آخه. قضیه از اونجا شروع شد که مینو و دوستاش و بقیه اعضای تیم میخواستن واسه جابر تولد بگیرن، مینو هم حسب اتفاق برای هماهنگی با من و محمد اومد وشماره منو گرفت، حالا اینکه چرا من و چرا محمد نه رو دقیق نمیدونم. خلاصه شماره منو گرفت و باهامون هماهنگ کرد که بریم تولد و البته قرار شد که اون موقع (سال 92) نفری 25 هزارتومن بدیم بابت دنگ هدیه تولد (یه آیپاد خرید براش، از این mp3 پلیر ها که اپل میزنه). نفری هم 12 تومن البته فک کنم- پول پیتزامون رو دادیم. من میدونستم یه کلاه گشاد داره میرم سرم اما شل کردم و گذاشتم تا ته فرو بره.

رابطه من با جابر در این حده که من شماره تماسش رو هم ندارم. اما خب بسوزه پدر جوگیر شدن! رفتیم تولد. من کت و شلوار مشکیمو پوشیدم و با پیرهن آبی آسمونی که واسه عروسی مینا خریده بودم. درست یادمه که سر آستیناش یکم زده شده بود و من اینو اون شب برای اولین بار دیدم. اون شب من و محمد چون با هیچکدوم صمیمی نبودیم، فقط با هم حرف زدیم و فقط یه وقتایی خودمون توی بحث بقیه داخل می کردیم و چون تحویلمون نمیگرفتن خودمون ضایع میشدیم و برمیگشتیم سر حرف های دوتاییمون و آخرشم شام رو خوردیم و به معنی واقعی کلمه گورمون رو گم کردیم و رفتیم.

یکی دو هفته بعد، توی امتحانات ترم اول ارشدم بود، خونه محمد بودم که درس بخونیم، محمد گفت خیلی دختر خوبیه، منم گفتم ازش خوشم میاد یکم. همون شب بهش پیشنهاد دادم و اونم قبول کرد و من حس آدمی رو داشتم که رو هر دختری دست بزارم نمیتونه بهم بگه نه! خیلی شب عالی ای داشتم توی تفکرات خودم، غافل از اینکه شروع یه رابطه کار خیلی راحتی هست ولی حفظ اون به مراتب سخت تر از هر کار دیگه ای در دنیا.

بعد از اون شب دوبار قرار گذاشتیم و با هم حرف زدیم. از خانواده هامون گفتیم. و چیزای خیلی کلی از زندگیمون. بعد از اون دوبار دیگه ندیدمش و قرار بود با خانوادش حرف بزنه. جواب زنگ و اس ام اس هم که کلا با اکراه می داد، البته منم خودمو لوس نمیکردم و وقتی دیدم اینجوریه خیلی پاپیش نمیشدم. حدود یکماهی گذشت و قرار بود در مورد من به خانوادش بگه و هر دفعه یجوری از زیرش در میرفت. بعد یکماه گفت گفتم و کلی شرط گذاشت جلوی پام. منم قبول کردم، همه رو. گفت میخوام دکتری بگیری در صورتی که خودش یه دانشجوی ساده دانشگاه پیام نور بود که اونم به زور هر شب خوابیدنش پیش استادا درس پاس میکرد. میگفت من تو زندگی همه چی داشتم و الان اگه بخوام باهات ازدواج کنم نباید هیچی کم باشه. گفتم باشه. خلاصه کلی شرطای کوچیک و بزرگ گذاشت و من گفتم باشه.

بعد از اون قبول کردنا، صبح تا شب دنبال کار بودم، زنگ میزدم که برم کارهای معدن کاری، ویزیتوری، مغازه بابام، تدریس خصوصی و کلی کار. البته پول درستی از اونها در نیاوردم اما همش استرس داشتم که نکنه از دستش بدم، شبا از سوزش معده که دکتر میگفت بخاطر فشارهای عصبی هست خواب نمیرفتم. همش استرس داشتم که نتونم حرفایی که گفتم رو عملی کنم، میترسیدم که حرفام عملی نشه و تو دلش نتونه به من تکیه کنه. من به خاطر حسن هایی که داشت واقعا از ته دل عاشقش بودم بدون اینکه حتی یبار دستش رو بگیرم. شاید اگه همسر آینده من این حرفا رو بخونه از من بدش بیاد اما نمیتونم با خودم صادق نباشم!

یه مدت طولانی تلاش میکردم اونی بشم که مینو میخواد. میگفت باید شکمت بره تو اما وزنت زیادشه. بهم میگفت من شبیه سعید معروفم، نمیدونم میدونست یا نه که من عاشق سعید معروفم و این حرفش واقعا منو خوشحال میکرد. با اینکه جز همون دوبار هیچ قراری باهاش نداشتم و کلی هم توی اون حدود یک ماه و نیم، دوماه استرس و فشار عصبی داشتم اما بازم به لحاظ عاطفی راضی بودم. حس میکردم الان با کسی هستم که خودم پیداش کردم. واقعا دوست داشتم باهاش باشم و رابطمون رو به سرانجام برسونم.

خیلی گذشت و تقریبا نزدیک تولدم بود، بهم پیام داد که فردا میخوام موضوع تو رو به بابام اینا بگم. خیلی استرس داشتم، دل تو دلم نبود. اما همون شب حدود ساعت 3 جوابم رو داد. بهم گفت:" توخیلی پسر خوبی هستی و همه چیزت عالیه هم خودت هم خانوادت، اما من نمیتونم بخاطر اینکه شغل نداری پیش خانوادم ازت دفاع کنم."

آخرشم گفت:" لطفا دیگه به من پیام نده و زنگ نزن و گرنه مجبور میشم بلاکت کنم، خدا حافظ، ایشالا خوشبخت باشی".

خدا شاهده سر اینکه بهم گفت بلاکت کنم اینقد سوختم که حد نداشت، چون من هیچوقت اینجوری نبودم که کسی منو بلاک کنه چون اساسا آویزون کسی نمیشم. خیلی سوختم سر اون حرفش. بعد هم از اینکه گفت اگه شغل داشتی میتونستم پیش خانوادم ازت دفاع کنم خیلی سوختم. پیش خودم میگفتم اگه من الان شغل داشتم قطعا انتخابم تو نبودی!

آخه منم خر نبودم و خوب میفهمم که هر دختری چه جایگاهی داره! میدونم این دختری که الان من میبینم لیاقتش بیش از منِ الان نیست. وقتی من پیشرفت کنم اونم بخاطر تحمل سختی های زندگی هست که سطحش بالا میره. وگرنه من دختری رو که الان دوس دارم و انتخاب میکنم قطعا 5 سال دیگه انتخاب نمیکنم.

خلاصه بعد از اون ماجرا شمارشم از گوشیم پاک کردم. به طور کل تمام آثارش رو از صفحه زندگیم محو کردم و فقط یه چیز با ارزش برام به یادگار موند، یه درس خوب. درسی که تا آخر عمر اگه یادم باشه دیگه تو این موضوع ضربه نمیخورم، اونم اینکه لازم نیست من خودم رو به کسی ثابت کنم، من همینم، دیگران اگه من براشون مهمم باید منو قبول کنن!

 





نظرات() 


آپلود سنتر گوگل
دوشنبه 9 فروردین 1395 12:00 ب.ظ
سلام
آپلود سنتر کوچک ما در دوسال سال گذشته جای خود را در میان غول های داخلی و خارجی باز کرده و موفق شده با ذخیره بیش از 21000 فایل خدمت رسانی کوچکی به فعالین سایبری در محیطی امن داشته باشد.

آپلود گوگل
http://uploadgoogle.ir
آپلودعکس, آپلود عکس , آپلود عکس دائمی , آپلود فیلم , اپلود عکس, آپلود رایگان , آپلود مجانی , آپلود آهنگ , آپلود زیپ آپلود آپلود عکس,اپلود ,عکس, آپلودسنتر عکس, آپلود رایگان عکس, آپلود سنتر, عکس آپلود ,دائمی, آپ upload photo, hosting photo, upload Images, image upload آپلود عکس با گوشی آپلود عکس با موبایل آپلود عکس,آپلود رایگان عکس,آپلود سنتر عکس,آپلودعکس,سایت آپلود عکس,آپلود عکس دائمی آپلود عکس,آپلود سنتر عکس,سایت آپلود عکس,آپلود عکس دائمی,آپلود عکس رایگان,آپلود,آپلود عکس عمومی,عکس,آپلود عکس سریع رایگان عکس,آپلود سنتر عکس,آپلودعکس,سایت آپلود عکس,آپلود عکس دائمی آپلود عکس,آپلود سنتر عکس,سایت آپلود عکس,آپلود عکس دائمی,آپلود عکس رایگان,آپلود,آپلود عکس عمومی,عکس,آپلود عکس سریع
بی نام
شنبه 7 فروردین 1395 11:08 ب.ظ
نتیجه گیریت عالی بود
پاسخ D VAR : ممنون بی نام عزیز
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
Sina Sabermahani on ResearchGate