تبلیغات
دنیای این روزای من - همینطوری
یهویی های سینا

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندها

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

آماروبلاگ

سه شنبه 10 فروردین 1395-04:07 ب.ظ



امشب که رفته بودم خرید برای نامزدم، یه چیزایی بدی رو دیدم از زندگی. امشب دیدم که زندگیم داره به چه سمت بدی میره؟! امشب من همش میترسیدم نکنه لباسی که من انتخاب میکنم برای ساینا مورد علاقش نباشه! تازه کاش فقط خودش بود! امشب همش میگفت گیرم ساینا از این خوشش اومد، اونوقت مامان یا خواهرش گفتن اههههههه، این چیه؟! اونوقت چیکار کنم؟! اینجوری بازم از چشمش میفته! 
هیچوقت فک نمیکردم تو زندگیم بخوابم به این نقطه برسم! که دغدغه ۱ هفته از زندگیم بشه این موضوع. آخه کاش فقط سلیقه خودش ملاک بود. نه اینکه بخوام از زیر اینجور کارها در برم، اما واقعیت اینه که من برام خیلی که میبینم سینا که تمام ملاکش تو زندگی خاکی بودنه الان تو این موقعیته! نه اینکه بخوام ارزش سلیقه نامزدم (که در آینده همسرم میشه) رو کم کنم، اما بهای این سلیقه، دور شدن من از آرمانهام که نباید می بود! دوست داشتم ساینا ساده پوش بود، بی آرایش و بی آلایه.
البته میگن زن گرفتن خرج داره! یه بخشش مادیه و باید از جیب مایه گذاشت که من به لحاظ وضعیت الانم تقریبا کاری که بشه اسمش رو کار گذاشت نکردم. بخش دیگه از خرج کردن برای زن، خرج کردن از آرمانگرایی هست! توی این بخش واقعا تا اینجا زیاد خرج کردم و اینو الان با چشم میبینم که من از آرمانهام خیلی فاصله گرفتم. توی هر دو بخشش یه زن خوب میتونه مردش رو بالا ببره. اگه زن مدیر و مقتصد باشه خیلی راحت بخش اول رو جبران میکنه. اگه زن خودش هم آرمانگرا باشه خیلی زود آرمانهای از دست رفته مردش رو بر میگردونه. البته بخش دوم خیلی حساس تره، چون وقت کمتری برای جبرانش هست، آدمی که از ۴۰ گذشت آرمان جدیدی رو پیش روش نخواهد داشت، چون دیگه سر پایینی زندگی رو تجربه میکنه.
یکی دیگه از حرفایی که تو دلم مونده بود امشب، اینه که من و ساینا، دو تا آدم جوون که زیاد سرد و گرم روزگار رو نچشیدن، قرار گرفتیم بین دوتا دنیای متفاوت، دنیای خانواده من، با تفکراتی که دارن و دنیای خانواده ساینا با تفکراتی متفاوت یا حداقل کمی متفاوت. این وسط من و ساینا باید هم حرف دل خودمون رو بزنیم، هم توجیه کنیم رفتار نتیجه شده از تفکر خانواده هامون رو. اینو از طرف ساینا نمیگم، اما من یکی دائم سعی میکنم خانوادمو توجیه کنم و تفکراتشون رو موجه جلوه بدم، البته گمون میکنم ساینا هم همینطور باشه و این موضوع باعث میشه حرف دلم خودم گم بشه این وسط. مجبورم همه چیزایی که خواست خودم هست رو بزارم کنار، و سعی کنم تفکرات خانوادمو با خانواده ساینا مچ کنم. بخاطر همینم همیشه بعد از یه مدت از همه چی خسته میشم و میگم پس حرف من چی؟! البته نه اینکه خانوادم با من همراه نبودن تا الان، واقعا ازشون راضی ام و ازشون خیلی هم ممنونم، اما واقعا بخاطر احترامی که براشون قائلم دوس ندارم تو این چیزا رو حرفشون حرف بزنم، با خودم میگم اگه پسر من رو حرف من حرف میزد من ناراحت میشدم، پس من اینکارو نکنم. اما خلاصه آخرش اونی که میخوام نمیشه. آخرش من میمونم و حرفی که نگفته توی دلم مونده.
این حرفارو زدم، یاد یه تیکه از آهنگ همایون (امین حبیبی) افتادم که میگفت:« من و تو توی این دنیا یه درد مشترک داریم، دو تامون خسته دردیم، رو قلبامون ترک داریم، من و تو کوه دردیم و یه گوشه زخمی افتادیم داریم جون میکنیم انگار رو زخمامون ترک داریم.... هوای عاشقی مون رو هوای بی کسیمون برد، من و تو مال هم بودیم، من و تو جون هم بودیم، خوره افتاد به جونمون، تمام جونمون رو خورد...». هیچوقت فکر نمیکردم به موقعیت این آهنگ اینقدر نزدیک باشم.



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -


BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 03:12 ق.ظ
This piece of writing is actually a nice one it assists
new net users, who are wishing in favor of blogging.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 12:14 ق.ظ
I go to see every day some web sites and information sites
to read articles or reviews, but this website offers feature based content.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر