تبلیغات
دنیای این روزای من - من و یه عالمه حس بد
یهویی های سینا

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندها

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

آماروبلاگ

دوشنبه 14 تیر 1395-10:08 ق.ظ



اصلا از ذهنم بیرون نرفته کل این دو سه هفته ی اخیر. اخه اتفاق کوچیکی نبود. 
اون زمان فک میکردم که کارم درسته .. یعنی میدونستم که اشتباهه. اما  یه چیزی بهم میگفت که نه درسته، تو بخاطر گذشتت الان میتونی این کار اشتباه رو خیلی راحت انجام بدی...در اصل یه حس غلط و ودروغین بود. با این که میدونستم اشتباهه اما گوش میدادم به حس مذخرف. خیلی محکم بهم میگفت که الان ادامه بده ... منم بخاطر ضعفی که داشتم بهش گوش میدادم. فک میکردم الان قوی هستم و الان خدام و خیلی باهوشم. 
وقتی سینا باهام حرف میزد. تازه داشتم میفهمیدم که چی شده و من کی بودم تو اون قضییه. 
اون ساعتا که سینا باهام حرف میزد، تازه کم کم داشتم میفهمیدم که من خودمو داشتم مینداختم چاه ... نه کس دیگه رو.
الان هم حس عذاب وجدان دارم . هم ندارم . چون فک میکردم که من کارم درسته و توجیه خوبی داشتم.. اما عذاب وجدان دارم واسه این که میدونستم کار درستی نیست.  هر زمان که بهش فک میکنم. فقط تهش به این نتیجه میرسم که اگر سینا هم منو ببخشه و حتی فراموش کنه چند سال دیگه. من هیچ وقت خودمو نمیبخشم. جمله مامانم همش میاد تو ذهنم که میگفت شیطان دور ماست و خدا درون ما. حس شیطانی بود که منو به زور هل میداد و میگفت درسته. 
هیچ وقت از خودم راضی نیستم و همیشه حس شرمندگی رو دارم تو روی سینا. 
من چیکار کرده بودم و سینا چجوری جواب داد. 
الان من با تمام حس شرمندگی و عذاب وجدان و ... چجوری میتونم خودم باشم ؟ چجوری میتونم همون آدمی باشم که سینا میشناخته توی این 2 سال؟  نه روحیشو دارم ، نه شادم ، نه انرژی دارم. فقط این اتفاق کذایی جلو چشامه .
هر کاری میکنم  و هرچی زمان میگذره فقط پررنگ تر میشه واسم. بیشتر از خودم بدم میاد و بیشتر قدر سینا رو میدونم و 
آخر هر روز میگم که سینا لیاقتش خیلی بیشتر از توه. تو دیگه پوچ و صفری. هیچی نیستی. بعد فک میکنم که باشه من صفرم و سینا بره از پیشم. اون موقعست که اشکام 1000 برابر میریزه. 
نه اونقدر قوی هستم که بتونم خودمو جمع کنم و ببخشم. نه اون قدر قوی که بگم سینا لیاقتتو ندارم. 
خیلی نامردیه که بخوام تو این قضیه هم باز از سینا کمک بگیرم. 
دیروز روزه بودم و تا ربنا شروع شد، خود به خود گریه کردم و از خدا خواهش کردم که کمکم کنه. خدا خیلی بزرگه. 
تو اون حال و هوا که بودم داشتم فک میکردم که خدا دوسشم داشته که سینا این موضوع رو فهمید و منو نجات داد. خیلی خودخواهانست که بگم خدا دوسم داشته که سینا زود فهمیده ... پس این وسط سینا چی؟ قلب سینا رو که شکوندم چی ؟ احساس سینا که نابود شد و فکرش رو درگیر کردم چی ؟ شبا که نمیتونه راحت بخوابه و نگرانه چی ؟
میدونم حقش نبوده ... واسه جبرانش باید چیکار کنم ؟





نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 14 تیر 1395 11:33 ق.ظ


BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 02:56 ق.ظ
Does your blog have a contact page? I'm having a tough time locating it but, I'd like to shoot you an e-mail.
I've got some creative ideas for your blog you
might be interested in hearing. Either way, great blog
and I look forward to seeing it improve over time.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 05:51 ق.ظ
Quality content is the important to attract the people to
pay a visit the website, that's what this web page is providing.
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 09:44 ب.ظ
Hello Dear, are you really visiting this web site on a regular basis,
if so after that you will without doubt get nice know-how.
manicure
جمعه 18 فروردین 1396 01:31 ب.ظ
I've read a few just right stuff here. Definitely value bookmarking for revisiting.
I surprise how a lot attempt you set to make this kind
of fantastic informative site.
ناشناس
چهارشنبه 16 تیر 1395 10:12 ق.ظ
همین که بدونه تو واقعا پشیمونی مطمئن باش که فراموش میشه کاملا
پاسخ Saina Ashjanas : اوهوم. به امید اون روز
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر